|
سر دوست ندارد آنکه دارد سر ِ دوست ... |
|
|
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند.... نقل از وبلاگ مخفی یه دوست مخفی ! من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم ...
روحم نه دچار یأس ، که یائسه شده انگار .هیچ کلام و یا حرکت مهرآمیزی را برنمی تابد . سرد مزاجی از روح به جسم می زند یا برعکس ؟
+تاریخ پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 23:19
نویسنده بهار نارنـــج
دست خودم نبود .حواسم پرت شد، گـُمِت کردم . تاوان حواس پرتی چیه؟ شد چهار سال که بی تو پشت سبز ترین چراغ این خیابان گم شده ام
دستم دیگر در دست خودم نیست. همه ی شهر در فنجان قهوه ی ما شناورند!.... من نام خودم را روی این خیابان گذاشته ام وقتی در ساعتهای انتظار تو شهید میشوم! شنیده ام خوشبخت شده ای بدبخت تر از من در من است که سیاه روی سیاه میگذارد و از فاجعه بالا میرود. ببین... ببین... جای تمام سیگارهای نکشیده دارم آتش میگیرم! شد چهار سال نه... چهارصد سال اصلا چهار ملیون سال برای دایناسورها که فرق نمیکند ما کجا همدیگر رادیدیم انقراض عاشقانه ی ما توهینی بزرگ بود!.. انسان هنوز خشک نشده بود و خدا به عشق بازی ما در باغ سیب میخندید و من باز هم آدم نمیشدم و همین کافی بود تا خدا را مصمم تر کند!... آی چه تاریخ ولگردی روی جغرافیای من چاقو میکشد..... شاعر ناشناس ٬نقل از ساحل عزیز در اینجا.
+تاریخ دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:19
نویسنده بهار نارنـــج
رقصیدنت را دوست دارم . برای همه ی شهر برقص ! مخفی ات نمی کنم . بگذار همه ی شهرعاشقت شوند . هیچ کس نمی تواند عاشق تو بماند . خواستن تو" درد" دارد . اصلا تو هیچ خواستنی را بر نمی تابی ٬ و هیچ تمنایی را . دوستت دارم ٬ با سکوت ٬ بی تمنا ٬ بی اینکه بخواهمت ...
* "تمام مردم دنیا به دورت حلقه زدند میان اینهمه تنها برای من جا نیست ؟! " نام این یادداشت از مجموعه شعر " در سرزمین سینه ی من" - علیرضا خجو ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بعدن نوشت ۱: این سیزده ابان از روز قدس هم بهتر بود . داشت هوا برمان می داشت که مملکتمان گل و بلبل می شود . با ان دست زدنها و شعارها و تجمع عظیم خوش خوشکانمان شده بود .خوب شد یادمان انداختند که داریم کجای دنیا زندگی می کنیم ! از برادران سبز پوش ِ ترسیده ی نیروی انتظامی متشکرم . بعدن نوشت۲ :نمی دانم محمد نوری زاد را چقدر می شناسید .نگویم که بود و که هست بهتر است .یک اشاره کافی ست تا یادمان بیاید خیلی با او بیگانه نیستیم . لیلا بالاخره داره عروس می شه .یه حرف بیخ گلوی این مرد رو گرفته .می دونه می دونم ولی به روی خودش نمی اره.این پسری که برام غذا اورده خیلی بچه است ولی بوی سیگار می ده. از وقتی که یکی بهم گفت سیگار کشیدنت هنجار شکنیه- با اینکه من گردن عموم هنجارها رو شکستم -بهم برخورد.حس کردم روش نشد بگه "هی ناهنجار! " از اون روز از کشیدنش نه اروم شدم نه بهم لذت داد. حس کردم دلم می خواد با این پسر بچه ناهار بخورم بعد بهش بگم ناهنجار.،شاید دیگه هیچ وقت ازش لذت نبره ! پنج شنبه عروسیه رضاست .من دوساله دارم فکر می کنم باید برم یا نه ؟ و یکساله به این نتیجه رسیدم که نه تنها باید برم بلکه باید به غایت برقصم .دقیقا از همون موقع دارم فکر می کنم چی باید بپوشم ؟ پس فردا عروسیه و من هنوز نمی دونم می خوام چی بپوشم؟ این روزا همه اش فکر می کنم یه چیزی گم کردم .امروز صبح فهمیدم این "یه چیز" نیست احتمالا کسیه ! دفترچه ی تلفن قدیمی ام رو نگاه کردم و اسمهایی رو دیدم که سالها بود یادم رفته بود. من خیلی راحت ادمها رو گم می کنم. با اونها توی موقعیت مه الود قرار می گیرم و کمی بعد فاصله ام رو از اونا زیاد می کنم و اونا گم می شن. دلم هوای بعضی هاشون رو کرد . چند نفر از دوستان صممیمی دبیرستان ویه لشگر از بچه های دانشگاه ودو سه نفر از همکارای قدیمی .دلم شور می زنه که نتونیم تو تاریخ مقرر اموزشگاه رو افتتاح کنیم .مریم مریضه و فردا نمی تونه بیاد راهپیمایی.دوست داشتم با عباس برم .بهش نگفتم چون احتمالا ضایع می شدم .اون با دوستاش میره .همه اش اس ام اس می ده که تنها نری .ایشالا با تهمینه و پسرش مهرداد میرم.دلم برای یه نفر تنگه و برای یک نفر دیگه شور می زنه .از دست یه نفر دیگه هم کلافه ام . باید می گفتم تا اروم شم
" ۱۳ آبان "
+تاریخ دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 23:43
نویسنده بهار نارنـــج
فقط می خواهم به جلو حرکت کنم .بدون حتی نیم نگاهی به پشت سر .
فراموش نمی کنم .نه می خواهم و نه می شود.فراموشی دروغی ست که برای امروز من بافته اند. بگذار پشت سرم هرآنچه خاطره است حرکت کند . من که نمی ایستم .هیچ کس و هیچ چیز به گردم هم نخواهد رسید. قول می دهم .به خودم و همه ی انچه که در روبروست قول می دهم که کند نشوم ،متوقف که ... هرگز !
+تاریخ شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:46
نویسنده بهار نارنـــج
می خواهم نور پشت پلکهایم بیفتد. بعد خودش راهش را باز کند وبیفتد توی چشمهام . پ.ن :تا دیروز حفظ نظام از اوجب واجبات بود حالا فرموده اند از نماز واجبتر است .می ترسم فردا از " خواهر و مادر " هم واجبتر شود . |
|